تبليغاتX
غوغای عروج



ای نخلهای سوخته ! ای دشتهای دور!

دیگر از آب بوی شفاعت نمیرسد

با ما که بی نصیب تر از خاک تشنه ایم

دیگر صدای سرخ شهادت نمیرسد

یال سیاه باد پریشان نمیشود

اسب سپیدم به بیابان نمیزند

حتی بهار نیز که آغاز خاک بود

تکیه به سایه های درختان نمیزند

دیگر صدای سینه گداز گلوله ها

فریاد بر نمیزند آواز جنگ را

دستان خشمگین کسی پر نمیکند

در سینه خشاب دلیران ، فشنگ را

یادش بخیر ، آن همه خون ، آن همه زلال آن

روزها که آینه در دست آب بود

آن روزها که در گذر کوچه های شهر

تابوتهای سرخ پراز آفتاب بود

آن روزها که چشم تماشای سرخ را

تصویر خون به قاب شفق همچو ژاله بود

آن روزها که عشق فقط اتفاق نبود

دیوارهای شهر پر از عکس لاله بود

اکنون در آستانه خاموش لحظه ها

در من هزار خاطره ماتم گرفته است

بگذار صادقانه بگویم که باز هم

قلبم برای خط مقدم گرفته است...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388;ساعت 19:32;  توسط غوغا;  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

نامه ایی به پدر شهیدم حاجی محمد....

بابا جان باز سلام

ای پدر جان منم غوغایت،دختر کوچک تو

 ای امید من و ای شادیه تنهاییه من

 به خدا این صدمین نامه بود

از چه روییست جوابم ندهی؟؟؟!!!

یاد داری که دم رفتن تو در قناده اشک میریختم؟؟؟

من با گریه و زیانه بی زبانیه خویش به تو می گفتم:

نرو پدر از خانه نرو

من همان لحظه بله فهمیدم رفتنت طولانیست

از چه روی ای پدرم

تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی؟؟؟!!!

به خدا خسته شدم

به خدا قلب من آزرده شده

چندین سال است که من منتظرم

هر صدایی که ز در می آید،همچو مرغی مجروح،پابرهنه سوی در می تازم

بسکه عکست به بغل بگرفتم

رنگ از روی من و عکس چو ماهت رفته است

من و مامان

بر سر عکس تو دعوا داریم

آخر همین چند عکس را از تو داریم

من فقط عکس و دیدم پدر

با جمال تو سخن میگویم

مادر از تو برایم سخن میگوید

من فقط بوی پدر را زعکست دارم

بسکه عکس تو را بوییدم

بسکه در حال دعا به روی سجاده ی تو اشک فشان نالیدم

طاقتم رفته دگر

پاهایم سست شده

دله من بشکسته

به خدا خسته شدم

پدرم گر تو بیایی به خوابم به خدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم

لحظه ایی در رویا از پیشت جایه دیگر نروم

هر چه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم

همه دم بر رخ ماه و خاکه قدمت بوسه زنم

جانه مولا بیا در خوابم

دائما میگویم:

مادرم هر که رفتست نبرد برگشته

پدر دوسته من پسر همسایه پدران و پسرانه دیگر ...

پس چرا رفتنه او طولانیست؟؟؟!!!

او کجا رفته مگر؟

جنت مگر از اینجا دور است؟؟؟!!!

تو که گفتی او دل بی مهر هرگز نداشت

تو که گفتی او مرا هر روز می بوسید

تو که میگفتی او می گفت؛برایش به خدا دوری از ما سخت است

پس چرا دیر نموده؟

آری من میدانم که چرا غمگین است

علت بی معرفتیهایش من فقط میدانم

آخر آن موقعه ها فقط حرف قرآن و خدا و دین بود

کربلا بود و هزاران عاشق

همه مسئولین چون رجائی و بهشتی بودند

با هنر ها هنر میکردند

حرفه یک رنگی بود

لباسها همه پاره

ظاهر و باطن افراد زهم فرق نداشت

همه دختران زیر چادر بودند

صحبت از تقوا بود

از توحید و از معاد

همه جا زیبا بود

پارک هم بوی شهادت میداد

جای رقص و آواز

همه جا سوز دعا و آه می آمد

کوچه ها را و عطر مردم همه را

همگی رو به خدا

همه خطها روشن ، خوب و خوانا بودند

حرف از ایمان بود و نبرد بر سر حق و اسلام

اما امروز پدر

درد دل بسیار است

همه آنچه که مادر میگفت که تو گفتی روزی ، رنگ دیگر دارد یا بسی کم رنگ است

من که می ترسم تنها و بی نقاب و چادر به خیابان بروم

مادر هم می ترسد

او به من میگوید

در خیابان خطر است

نگاها همه طمع گناه دارند

بر سر بعضی ها چادری و حجابی پیدا نیست

مویشان بیرون است

همه عینک دارند ، به نظر می آید چشمشان معیوب است

نگاه هرز دارند

راهشان پیدا نیست

خط کج گشته هنر

بی هنر ها همگی خوب و هنرمند شدند

کج روی محبوب است

همه جا حرف فحشا شده جایه تقوا

در مجالس و سخنرانی ها

جای زیبایه شهیدان خالیست

یا اگر هست از آن بوی ریا می آید

سلام گرگ بی طمع نیست بابا

نامهای شهدا دگر از روز اماکن همه بر میدارند

از دل غمزده ی ما همگی بی خبرند

یا نه بهتر و حاشا گویم

بر روی اشک یتیمان شهید جنگ شادی دارند

رقص و آواز به پاست

سرقت ماله عمومی هنر است و خوردنه ماله یتیم از آن هنری تر باشد

حرف از آزادیست

حرف از موشک و بمب و ماهواره

حرف از رابطه با غربیهاست

آری من می دانم

علت غصه و اندوه تو بابا اینهاست و بیشتر از این

پدرم من اینبار مینویسم که اگر بازگشتن ز برایت سخت است

ما می آیم برت

تو فقط آدرست را بنویس در کجا منزل و ماوای توست

مادر هم می داند

او به من میگوید پدرت پیش خداست

در بهشتی زیبا

با همه دوست و رفیقان و همرهانش آنجاست

خانه اش هم زیباست

زهرا دخترک کوچک شهید ناصری از قول بار حضرت خامنه ایی(روحی فداک) می گفت:

"دخترم غصه نخور پدرت خندان است، دوستت میدارد، تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا میگرید، همه شب لحظه ی خواب پدرت می آید،صورتت میبوسد،دست بر روی سرت میکشد"

من از آن لحظه که اینها بشنیدم

شاد و خوشحال شدم

از خدا میخواهم که تا جان در تنم است تا حیاتی باقیست تا نفسهایم جاریست

رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود

پدر یتیمان شهید پاینده بود

چهره پر انوارش چون جمال مه تو شاد و پر خنده بود

من به تو قول دهم که دگر از این پس اینهمه اشکه غمدیده نریزم بابا

بابا همچو مادر دیگر از فراق رویت نیمه شب نوحه و زاری نکنم

همه شب به وقت خوابم به امید بوسه و دست نوازشگر تو سر بر بالین نهم

تو فقط ای پدرم از خدایت بطلب

که من و مادر و این امت اسلامیه ما همگی چون تو پدر ره ما ره اسلام و شهیدان باشد

دائما بر سر ما سایه ی رهبر و قرآن باشد

پدرم خندان باش

من به تو مفتخرم

من به تو می بالم

همه جا میگویم پدرم جانباز شهید ی بوده

((پدر ای نور چشمانه تر من بکش دست نوازش برسرمن ببین گلچینه ظالم وحشیانه زند بر عمه ی من تازیانه...))

بابا!!!؟

بابا قامت دخترت را دیدی؟؟

برای خود خانمی شدم

چادر خود به سر کردم و پوشیه هم بر رخ میزنم بابا

خرامان خرامان گام بر میدارم

بابا با خود میگویم

ای گل بابا رقیه خاتون

همسنگرانت را مینگرم

همه در مقابل عکست دست و پایشان را جمع میکنند

برایم احترام میگذارند

میگویند ایمان داریم که تو یادگاره شهیدی

حدااقل در مقابل چشمانم کاری نمی کنند که دلم بشکند

اشکم بریزد بر گونه

اما هر بار که دلتنگ تو میشوم بابا

ذهنم به هزار سال قبل بر میگردد شاید هم بیشتر

به درون خرابه ایی که کودکی معصوم چون من و امثاله من جای گرفته بود

هر بار که سراغ بابایش حسین را میگرفت

سیلی به صورتش میزدند(یا حس_________________________ین)

بابا حالا دیگر او تنها مونس شبهایه غربت و تنهایه من شده

همانی که دردانه ی مولایم حسین است

همان خرد دوساله که دشمن پهلویش بشکست و پایش خراش انداخت

بابا مرحوم آقاسی مداح اهلبیت میگفت یک روز

عاشقهای امام حسن جگرشون تیکه تیکه شد

بابا یاد روز آخر افتادم که گوشه خیابان خون از دهانت تکه تکه آمد و من و مادر نبودیم با تو

پدرم آقاسی میگفت رفتی زیارت آقا حسین!!! یادت نرود دعا کنی مارا بابا

هوامون داشته باش گاهی

بابا جای من و مادر هم زیارت کن قبر امام رضا را

بابا گرفتم ماوای با تمام رفقات و همسفرهات

بابا امیدم تنها دیدنت در رویا و خواب است

بابا ....حرفها تمام نشد

بابا بیا یه شب به خوابم تا نامه ها بیش از این نشد

پدرم ببخش این خرده سراپا خطا راکه روی سیه است

پدرم خندان باش

من به تو مفتخرم

من به تو می بالم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388;ساعت 22:18;  توسط غوغا;  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388;ساعت 20:53;  توسط غوغا;  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388;ساعت 23:37;  توسط غوغا;  | 

نه همتی همت گون توان

نه دیگر باقری چون باقری توان

نه دیگر قلمی چون آوینی توان

نه عزمی چون کاظمی بودنمان

نه ما نمیشویم افلاکی
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388;ساعت 21:22;  توسط غوغا;  | 

سلام بابایه ندیده ..... مثل همیشه سلامت کردم ؛ بابایه ندیده

امروز درست  هجدهمین 30 بهمنیست که رفته ایی

امروز درست هجدهمین سالیست که تو را به یاد ندارم

امروز درست هجدهمین سالیست که به قافله ی دوستانت پیوستی و از دنیا رستی

امروز درست هجدهمین سالیست که دستانت مرا لمس نکرده

امروز درست هجدهمین سالیست که سراغم را نگرفته ایی

امروز درست هجدهمین سالیست که کسی از تو برایم چیزی نمیگوید

امروز هجدهمین سالیست که لقب یتیم بر من نهادند

امروز هجدهمین سالیست که روزهای پدر سرگردانم که در کجا بیابمت

امروز هجدهمین سالیست که مارک فرزند شهید را بر من نهاده اند

امروز هجدهمین سالیست که چشمانت را به یاد ندارم

امروز هجدهمین سالیست که بی معرفت شدی

بگزار ساده بگویم :

مامان میگه وقتی تو رفتی یعنی 30 بهمن 18 سال پیش نیمه شعبان بود همه شاد بودن و ما غمگین

بابایی امروز 18 ساله که ندیدمت امروز 18 ساله که نمیدونم کجایی امروز 18 ساله که شبها وقتی دستامو داراز میکنم بالای سرم تا که شاید فشارشون بدیو حست کنم از سرما یخ میزنن امروز 18 ساله که نمیدونم کجایی ...

امروز 18 ساله که فهمیدم دخترا بابایین امروز 18 ساله که حتی تویه خوابمم ندیدمت امروز 18 ساله که جوابمو نمیدی امروز 18 ساله که سفره هفتسینمون با گریه خیس میشه و تنهاییم امروز 18 ساله که دنبالت میگردم امروز 18 ساله که به جای تو با رفقات انس گرفتم .....

با معرفت همه میگن شهدا بی معرفت نیستن پس چرا تو بی معرفتی میکنی ؟؟؟؟

دلیل دارم دروغ که نمیگم خودت بگو تا حالا چقدر واسط پیغام و پیک فرستادم و بی جواب فرستادیشون ؟؟؟

اولش حاجی (شهید همت)رو فرستادم سراغت بهش گفتم بابایی به بابام بگو دلم براش تنگ شده میخوام یه بار ببینمش ولی گفت بابایی بهش گفتم جوابمو نداد ...

بعدش رفتم پیش استاد (شهید آوینی)گفتم سید دلم میخواد فقط یه بار نگاش کنم بهش بگو بیاد ولی گفت تو همیشه شاگرد آخری حالا حالا باید تو نوبت باشی چون بهش گفتم جوابمو نداد ....

رفتم پیش مهدی(شهید باکری) بهش گفتم مهدی نمیدونم فقط دلم میخواد یه بار از دورم که شده ببینمش بهش بگو بیاد بهم گفت فنچک تو خیلی دل نازکیا بهش گفتم ولی جوابمو نداد ....

رفتم پیش حسن جونم (شهید باقری) گفتم حسن جون تو که پشت بیسیم بلبل بودی واسه همه چرا واسه من سرتو کردی تو لاک برو بهش بگو فقط یه نیم نگاه ولی بهم گفت ولوله میگی چکار کنم جوابمو نمیده ....

رفتم پیش عمو احمد (شهید متوسلیان) گفتم حاجی عمویه من تو یه کاری کن دیگه دارم دق میکنما مگه جرمه میخوام ببینمش ولی گفت عمو جون چکارش کنم جواب نمیده ....

دیگه بریدم رفتم پیش اخوی(میتونید برید کلوب شهدا بحث عشق شهید اونجا میفهمید قضیه چیه) گفتم اخویه من دلم میخواد حداقل یه بارم که شده از دور لمسش کنم با اون چشای نازش نیگام کرد گفت کاش دست من بود گوششو میگرفتم میاوردم پیشت اما جوابمو نمیده ....

رفتم پیش عسیسم گفتم .... ولی وقتی دیدم آروم خوابیده هیچی نگفتم دلم نیومد بیدارش کنم خودت که دیدیش از اون خیبریاست ....

آخرش رفتم سراغ رفیق گمنامم همون که اسم تو رو روش گذاشتما

گفتم حاجی محمد تو یه کاری کن دیوونه شدم یعنی حق فرزندیم ندارم ؟؟؟ یعنی هیچوقت نباید ببینمش ؟؟؟ بهم گفت لازم نبود تو بگی همیشه بهش میگم حاجی این دختره بی تابه اون که به یه نیم نگاه راضیه چرا لج میکنی بیا برو بزار ببینتت دلش آرووم بگیره اما هر چی بهش میگم جوابمو نمیده....

دیدم تو خیلی لجبازی رفتم سراغ یه نفر که میدونستم نمیتونی جوابشو ندی هر چی باشه پیامبره تا وقتی که ازت پیغام بیاره قلبم داشت میایستاد اومد نگام کرد نگاش میکردم گفت حاضر باش فردا میبینیش از خوشحالی دنیا رو بهم ریختم نمیدونستم که قراره کلک بزنی فردا شب تویه صحرا تویه تاریکیه شب میدویدم اینبار از هیچ سایه ایی فرار نمیکردم اینبار به شوق وصال تو میدویدم تا به کویه تو برسم به میعادگاهی که نمیدونستم کجاست تویه راه زخمی شدم جلویه در کلبه از حال رفتم وقتی چشامو باز کردم فکرشم نمیکردم سرم روی دامن دختر رسول خدا باشه و عبای علی روم باشه و حسنین برام مرهم بزارن خاتم نبیین جلوم ایستاده بود نگام کرد و باز نگاهامون گره خورد بغضم ترکید گفتم چی شد؟کجاست؟نیومد؟ دستایه زینب آرومم میکرد علی(ع)بلند شد و رفت کنار در گفت اومد اما قبل از اینکه برسی گفت باید بره گفت یه روز میبینیش سرمو انداختم پایین و اومدم بیرون اینجام دست خالی گذاشتیم ..... عجب بابایی هستی تو .....

بابا جون امروز 18 ساله که شبها وقتی میخوابم دستمو میارم بالای سرم منتظرم دستات دستامو گرم کنه اما دستام از سرما خشک میشن و باز تو نمیای .... بابایی شعرهای اتل متل و خوندم واسه همه اتل متل داشت غیره من میدونی چرا؟چون هیشکی باباش معرفتش مثل تو نیست.... یه پسره که باباش مفقود بود گفت نگو بابات بی معرفته باباها بی معرفت نیستن مخصوصا شهدا دیدنشون لیقات میخواد حالمو بدتر کرد پس اگه باباها بی معرفت نیستن اگه شهدا ته معرفتن چرا تو بی معرفتی میکنی؟؟؟؟اگه لیاقت دیدنتونو ندارم چرا رفقاتو دیدم اما واسه دیدن تو لیاقت ندارم؟؟؟؟ بااااااااااااااااااااااابااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا قانعم کن من و قانع کن که چرا نیستی و نمیای قانع کن که چرا دوری ازم ؟؟؟؟ چرا با مرام ......

میدونستم تو جبهه های غرب بودی اما خب من اون سال اومدم جنوب داد زدم تو شلمچه فریاد زدم گریه کردم خاک و چنگ زدم قسمت دادم اما تو بازم نیومدی مگه کجایی؟مگه چکار میکنی؟

بابا چطور بگم تو قبلا از اینکه شهید باشی بابایه منی.... راستی تا امروز فقط به این فکر کرده بودم که فقط من از لذت دادشتنت محرومم و تصور میکردم فقط آرزوهای من واسه پدر داشتن بر باد رفته امروز وقتی داشتم از 1 تا 18 میشمردم آرزوهایه خودمو مرور کردم بعد شروع کردم از 1تا 30 شمردن اینبار یهو یادم اومد وقتی بهت گفتن مبارکه به دنیا اومد دختره چه حالی شدی یادم اومد چه حسی بهت دست داد وقتی اولین بار منو دادن بغلت بابایی؟اولین بار که بغلم کردی مثل این فیلما پیشونیمو بوسیدی؟؟؟؟ یادم اومد چقدر برام آرزو داشتی چه آرزوهایی برام داشتیو چه فکرایی تو ذهنت اومد اما بابایی خوش به حالت تو فرصت کردی بغلم کنی ببوسیم اما من دریغ حتی یکبارم بغلت نکردمو نبوسیدمت....

بابایی چند شب پیش یکی از بچه شهیدا آخرین عکسش با پدرشو نشونم داد فقط بهش گفتم خوشبحالتون اما مطمئنم حتی مامانم که پیشم بود حاله بغضمو نفهمید بابایی من نه عکسی با تو دارم نه عکسی از تو داشتم تا همین پارسال که چند تا عکستو پیدا کردم بابایی بهش حسودیم شد مثل همیشه... تو دستش یه بسته پفک بود به شوخی گفتم بدینش به من میدونی چی گفت؟ گفت نه چون بابام برام خریده خندیدیم اما تو دلم آتیش بود اون روز اون دختره که باباش شهید بود اومده بود و یه قسمت از نامه ی باباشو برامون نوشته بود داغون شدم وقتی دیدمش بابا من از تو هیچی ندارم هیچی .... هیچکس از تو چیزی برام نمیگه تو خواب همه میری و تو رویایه من نمیایی بابا یادته چقدر بی معرفتی کردی اون روز ، اون روز که خبر دادن من نمیتونم برم حج همون روز که داغون شدم همون روز که دیوونه شدم فردا صبحش مامان اومد تویه اتاقم گفت خواب باباتو دیدم نگاش کردم بی رمق تر از همیشه سرمو برگردوندمو هیچی نگفتم گفت اومده بود تویه حیاط یه دسته گل رز با رنگای قشنگ برای تو آورده بود داد به من و گفت اینا رو بده به غوغا بهش بگو درست میشه ... مشتمو کوبیدم به دیوار مامان رفت و زدم زیر گریه گفتم نمیخوام درست بشه نمیخوام واسم گل بیاری تو که هوامو داری با مرام خب بیا تو خواب خودم دیدی هیچوقت با من نیستی ... بعداز ظهرش تماس گرفتنو گفتن پرونده تکمیله فردا بیاین سازمان .... آره آقا بابا با همه خوبیو با ما شمع و پروانه ایی بابایی یاد تمامه روزهایی که بی تو بودمو قراره بی تو باشم آزارم میده بابایی چقدر حرف دارم برات یادته چقدر بی معرفتی کردی 4 ساله پیش ؟؟؟؟ اومده بودیم مشهد –بهشت الرضا میخواستیم پیدات کنیم اما نه من نه مامان نه آقایه صادقی نه خانم منوچهری نه اون سه تا جوون که اومده بودن کمکمون نتونستیم پیدات کنیم مامان ناامید شد و گفت سوار شید بریم مثل اینکه مهمون نمیخواد همه رفتن ایستادم و برگشتم پشته سرمو نگاه کردمو گفتم باشه با معرفت باشه بازم بهم بگو برو میرم بابایی .... دلمو خیلی شکوندی اما هیچی مثل 1سال پیش خوب نبود همه داشتیم دنبالت میگشتیم مامان هر کسیو مامور یه قطعه کرده بود من باید قطعه 57 و میگشتم رفتم تو قطعه گفتم وای خدا حالا چطوری ردیف 18 رو پیدا کنم؟جلویه پامو نگاه کردم ردیف 39 گفتم بابایی تو رو خدا بزار من پیدات کنم ... شروع کردم به پایین رفتن رسیدم به قطعه 18 خدایا حالا چطوری بابارو پیدا کنم کدوومشونه ؟؟؟ من تا حالا نیومدم خونه اش ایستادم سر ردیف بلند داد زدم بابایی تو رو خدا این همه آدم اومدن دیدنت ای خدا !!! چند نفری که تویه قطعه بودن برگشتن نگام کردن شروع کردم روی قبرها راه رفتن یهو ایستادم پر خاک بود نشستم بادستام خاکارو پاک کردم وای خدایه من پلاک 35 سریع خاکارو کنار زدم آخ جون داد زدم پیداش کردم نگات کردمو گفتم ایول بابا جونم خیلی ماهی به خدا نشستم کنارت بچه ها آب آوردنو سنگت و شستن آب همه جا رو گرفته بود بلند شدم اومدم کنار سنگ مزارت نشستم سرمو گذاشتم رویه سنگ بوسیدمت کنارت داز کشیدمو بغلت کردم تا جا داشت گریه کردم بدون توجه به اون همه آدم چقدر گریه کردم بابایی به خدا دلم نمیخواست بیام دیدی که به زور از تو جدام کردن از اون روز تا حالا ندیدمت بابایی این رسمشه؟باشه بابایی هر جور دوست داری با ما بازی کن اما یادت باشه عاشق این حرفا حالیش نیست باشه ما تا آخرش هستیم تو هم یه روز میایی.....چقدر حرف دارم امروز باهات اما حیف که نوشتن باید خلاصه باشه.......

بابایی؟اینا میپرسن چطوری با ،بابات حرف میزنی؟؟اینا تازه دنبال اینن چطوری با،باباهاشون حرف بزنن حالا که دیگه من از حرف زدن با تو به درد اومدم از بی جوابی ها و سکوته بی منطقت بابایی؟ بابایی من اونقدر ازت گفتم که اونایی که نمیدونن فکر میکنن تو یکی از سردارایی نمیدونن که تو یه رزمنده ساده بودیو ساده تر از همشون شهید شدی بابایی تو سردار و فرمانده قلب منی....خدا وکیلی باباودختری بگو حرف زدنه من ایراد داره یا گوشایه تو یا شایدم..... نه بابایی تو با معرفتی میدونم حقمه میدونم تقصیر خودمه که تو ازم ناراحتی و بهم نزدیک نمیشی اما هرچی که هستمو هر چی که باشم دوست دارم بی حد ......

اینبار قول دادم به خودمو به همه رفیقات که از دسته کارام به داد اومدن که آخرین قرارمو باتو بزارم  ؛

قرارمون امسال تحویل سال منطقه عملیات

بابا جون تو 30 بهمن هجدهمین سال نبودنت واسه آخرین بار باهات قرار میزارم اگه نیای دیگه مزاحمت نمیشم .......

بابایی اندازه این هجده سال 30 بهمن غم و دوری و اندوه و بی کسی و تنهایی و درد و....دوست دارم حتی بیشتر .......

هجده ساله که از بابا گفتنم میگذره و هجدهمین سالیه که هیچ بابایو ندیدم و به سکوت محاصره کننده ام میگم بابا ....

بابایی هجدهمین سال عروجتو تبریک میگم ....

دوستت دارم بابایه 18سال نبوده و ندیده...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387;ساعت 19:35;  توسط غوغا;  | 

دلم ابر بهارانه خمینی!

وجودم اشک بارانه خمینی!

قدم نه بر سر چشم تر من

که فرش خون یارانه خمینی !

 

الا ای چشم خونبار شهیدان

بیا یکدم به گلزار شهیدان

خمینی را ببین چون دسته گل

که می آید به دیدار شهیدان

 

هوا عطر گل و دل بیقرار است

زمین از خون یاران لاله زار است

خمینی جان از آن بالا نگه کن

که چشم عاشقان ابر بهار است

 

زعشقت می خروشد ابر خونبار

زشوقت می خوروشد از دیده رگبار

خمینی جان نگه کن کوچه ما

ببین خون شهیدان روی دیوار ما

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387;ساعت 18:30;  توسط غوغا;  | 

آلاله های سرخ ، مردان پر غرور

با گامهای عشق در ساحت حضور

در خون نشسته است چشمان شرمناک

چشم امید شهر بر وارثان خاک

جانباز راه عشق ، یاران بی مزار

زورق نشین فتح در موج انفجار

گر استخوان من در هم شکسته است

شهرم ،برادرم از بند رسته است

اکنون که پای رزم از پیکرم جداست

هم سنگران به پیش ، این جای پای ماست

دستی اگر نبود گاه نماز من

یارب به سوی توست دست نیاز من

شولای سرخ عشق بر قامت زمان

از زخمهای ماست ، ما راست قامتان

«تقدیم به پدرم جانباز شهید حاجی محمد ....»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387;ساعت 19:23;  توسط غوغا;  | 

* بهشت .... بهشت ... دنیا به گوشم ....

# بهشت .... برج سفید براتون مفهومه ؟...

* دنیا .... سر به سرمون گذاشتین ؟ .... بهشت رو با برج و برج سازی و برجیان کاری نیست .... اینجا فقط برجک تانک مفهومه ... مرا اسب سفیدی بود روزی ....

# بهشت .... بهشت .... دنیا به گوشم ....

* بهشت بفرمایید

# اخوی سهمیه چهل درصد براتون مفهومه؟

* بله .... همونکه فکر میکنن صدقه دادن ، حالا میخوان حذفش کنن ....

# بله .... درسته ، تو کد رمز سهمیه موجوده ؟

* بله ... بحث سهمیه اینجا تو بهشت هم موجوده .... منتها نه چهل درصد دانشگاه ، بلکه او چهل نفری که میخوان شفاعت بشن .

# بهشت جان .... این سهمیه شامل حال این رییس روسای ما که سهمیه چهل درصد رو دارن لغو می کنند هم میشه؟

* بله منتها از نوع خیبریش !!! اونی که می سوزونه ، دود نداره !!!!!!

(قابل توجه کسانی که سهمیه فرزندان شاهد و ایثار گر و جانباز رو حرام و غیر قانونی و حق خوری میدونن)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387;ساعت 18:33;  توسط غوغا;  | 

2 دی : روز جهانی قدس

3 دی : آغاز عملیات کربلای 4 در منطقه عملیاتی غرب اروند رود(جنوب خرمشهر) با رمز محمد رسول الله (ص)1365

4 دی : سالگرد انقلاب فلسطین (انتفاضه)

7 دی : شهادت آیت الله حسین غفاری توسط رژیم پهلوی

12 دی : شروع عملیات محمد رسول الله (ص) (1360)

13دی : ابلاغ پیام تاریخی امام خمینی به گورباچف رهبر شوروی سابق

16 دی : عملیات هویزه

19 دی : آغز نبرد عظیم کربلای 5 با رمز یا زهرا در منطقه عملیاتی شرق بصره (1365)

20 دی : شروع عملیات آبادان – ماهشر 1359(کلاسیک)

22 دی : تشکیل شورای انقلاب به فرمان امام خمینی (ره)(1357ش)

آغاز عملیات کربلای 6 با رمز یا فاطمه الزهرا (س) در منطقه عملایت غرب و شمال سومار(1365)-آغاز عملیات ظفر 5 در استانهای کرکوک ، دهوک و دیاله (1366)

23 دی : عملیات امیر المومنین (ع) در منطقه ریجاب

26 دی : آغاز عملیات بیت المقدس 2 در منطقه عملیاتی شمال سلیمانیه (1366)

28 دی : عملیات نصر 1356دهوک دولان

***********

آنان که گل سپید کاشته اند / ما را زحضور نور انباشته اند

دیروز چو دانه در دل خاک شدند / امروز چو لاله قد برافراشته اند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387;ساعت 19:40;  توسط غوغا;  |